تبليغاتX
جهاد باید کرد ...
 
به بچه خفاشی که به ساحت امامان مظلوم شیعه اهانت کرد و به بچه های سرراهی "بالاترین" که کارگردانان این بازی اند.
بسم رب النور

بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

آن که شعر و هرچه موسیقی ست

نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

داردار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دَل هرجایی یابو



مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش



مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

مادری شرمنده ی شاهین...

نه ، خفاشش!

علیرضا قزوه

نوشته شده توسط زبرالحدید در دوشنبه یکم خرداد 1391 |

یادم نیست از آخرین باری که دست به قلم برده ام چند وقت می گذرد ... وماجرای  اینکه چرا تارهای حنجره ام الان شبیه تارهای به هم تنیده شده عنکبوت، سست شده است از کجا آب می خورد ؛ ولی امروز و درست همین حالا با وجود خستگی های ممتد و طولانی ام همه چیز را گذاشته ام کنار تا این بار رسما با شما ؛ آقا سید مرتضی صحبت کنم ...

 

بگذار بگذرم از قصه تلخ سینمایمان و از رسانه ای که این روزها رسالتش دقیقا شده است تغافل و گذران وقت به بدترین شکل ممکن ؛ چند هفته پیش بود به گمانم . بازیگر میهمان سین مثل سریال ناراحت بود از  کارگردانی (بحثم بر سر گوینده نیست)

که سینما را متهم به فساد کرده بود و عصبانیتش را اعلام می کرد و همزمان شبکه 3 در برنامه هفت عده ای بر سر هم می زدند که چرا گشت ارشاد و زندگی خصوصی باید متوقف شوند ! ومن به جد برایم شبهه بود این همه فیلم و عکسی که از هم صنفانش در نت و گوشیها جولان می دهد از کجا – از زمین و یا آسمان – آمده اند ؟! و یا آن فضاحت خانه سینما آیا خواب و رویا بود ؟

 

* اینجا در حوالی شهرما هنوز هستند عده ای که با نوشته هایت مست می شوند و با مستندهایت پرواز می کنند(با ان صدایی که بسیار نجیب است(1) و  دوست دارند از مسیری بروند که جای رد پای تو هنوز بر آن مانده است ... سید مرتضای آوینی ؛ تو داری ظهور می کنی این روزها در نفس های عده ای که دارند پیدایت می کنند ...

 

ولی سید ! راه بسی تنگ و سخت است . این روزها خصوصا زیاد به بن بست می رسیم ...

بله سید ما مردروزهای سختیم ولی تو خوب می دانی چقدر زخم دوست کاریست . تو می دانی دل سوخته یعنی چه !

یادت هست برنامه ی حدود یک سال پیش را ؛ همان برنامه ای که به نام تو برگزار شده بود ؛ یادت هست چه گذشت بر من سید ؟ در برنامه تعداد دوربین ها و عکاس هایش به حاضرین برنامه غلبه می کرد و از تو و حرف هایت از آن برنامه چند ساعته فقط به اندازه یک کلیپ حرف بود .

آن ها هم که بودند ذوق هدیه هایشان روی صندلی نشاده بودشان ورنه ... بگذار از این هم بگذرم سید !

دیروز دوباره حرف از تو بود . می دانی برای راحت طلبی چون من چقدر مشکل است اینکه روز تعطیل از 6بلند شوم نزدیک به 8 ساعت بی وقفه در راهروهای نمایشگاه های کتاب دنبال نامی از تو و چند کتاب دیگر راه رفته باشم و به محض برگشتم در آن وقت شب که خودش بحث دارد بیایم به شب شیدایی با تو !

شبی که جعفریان ِ استاد و طالب زاده مستند ساز بخواهند این شب را شیدایی تر کند .

در ظاهر همه چیز خوب بود . من هم سعی می کردم چهره های آویزان عده ای را بگذارم به حساب اینکه برای برنامه ات کلی به این در آن در زده بودند و خسته بودند . از بچه های نوجوانی که ساعت ها پشت آن میز راهنمایمان بودند تا مجری و آنها که رفت و آمدها و چهره هایشان فقط حاکی مقدار زیادی استرس بود !

اینکه چه گذشته بود بر شاگردانت را نمی دانم ولی خب لابد دیگر این حفظ ظاهر غیر قابل تحمل شده بود که بغض حرف های نگفته شان به یکباره ترکید .

ترجیح می دهم به جای اینکه بخواهم دوباره از مسئولین بگویم و ار بی دردی هایشان و خواب های طولانی و خر و پف های تهوع آورشان ... بازهم سعی کنم که بگذرم

 و فقط متاسف باشم برای  روزی که ندای "وقفوهم انهم مسئولون" در گوششان فریاد خواهد شد . ولی سید یک حرف دارم با تو و آن اینکه یک اتاق چند متری آن هم در یک مسجد خواست زیادی است ؟

به خدا ما می خواستیم که مساجد هم چنان سنگرمان باشد سید ولی ... !

می ترسم روزی برسد که برای آن که بخوام برایت درد و دل کنم و به سکوت فکه ات پناه ببرم ، بلیط بپردازم و یا کرایه اش را پیشاپیش تحویل دهم !

شما بگو سید : به نظرت قیمت بلیط یک حس خوب با خدا بودن چند است ؟

* همین چند وقت پیش بود روزهای قبل از سالروز شهادتت سید ! اینجا نمایشگاه اسباب بازی بود و عروسک .

نمی دانم چرا فکر کرده ایم که این اسباب بازی ها دستان کودکان مارا خواهند گرفت وبیشتر ازهمه از این ندانستن ناراحتم که آیا راه کودکان معصموممان با این ها به بیراهه ختم نخواهد شد؟!

 شوخی نیست آقا سید ؛ باور کن اگر "باربی" نباشد و یا "خرس های پشمالوی پشمی"  شب برخی کودکانمان به سختی خواهد گذشت .. اسفند ماه که پنا ه آورده بودیم به شلمچه از دست شلوغی های شهر اینجا داشت نمایشگاه سرویس های بهداشتی (!!!) برگزار می شود . نه به خداشوخی نیست اینها ! اینکه چقدر هزینه و وقت انرژی و فکر مردم انداخته شد به زباله های تاریخ را باید چکارش کنیم سید ؟ می بینی که فکر و دغدغه برخی مسئولینمان تا به اینجا رسیده است ..  تا به کاسه توالت های خانه هایمان !

 

نه سید باور کن  ! نمی شود به همه این ها برچسب "غر" زد ؛ درخواست زیادی نیست از مسئولینی که مساجدمان را کرایه ای کرده اند و به حکم جوان بودنمان شاید کنارمان گذاشته اند . یک فضای نه چندان بزرگ و کمی حمایت ! همین ...

آوینی ِ شهید ؛ آیا زیاد است در برابر این ابررسانه هایی که اگر بشنوند ما در برابرشان زمینگیر چه چیزهایی شده ایم ... خواهند خندید ؟

 

سید مرتضای آوینی ! لدستی ازغیب بر سر ما بکش که همه دست های اینجا کوتاه و خالی اند ...


1- توصیف امام خامنه ای صدای گرم سید مرتضا

 

نوشته شده توسط زبرالحدید در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |
این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که  رفت پیش امام صادق علیه السلام....گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم..... حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد.....رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت..... حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟.....خب پسرت برمی گردد دیگر..... رفت اما از پسرش خبری نشد..... برگشت ؛ آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟......دیگر طاقت نیاورد....گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟......نمی توانم صبر کنم.....به خدا طاقتم تمام شده..... حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته........رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته..... آمد پیش امام صادق گفت آقا جریان چیست؟نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟....... آقا فرموده بود به من وحی نازل نشده اما عند فناءالصبر یأتی الفرج...... صبر که تمام بشود فرج می آید.....

این روزها روضه که می روی یک بار هم به خودت بگو هی فلانی چه طاقتی داری تو....

و دعا کن برای دل آن مادری که هنوز پسرش برنگشته......

.....................

 ـ وسائل الشیعة.جلد ۱۵.باب استحباب الصبر فی جمیع الاُمور . حدیث20462

متن عربی حدیث:

[ 20462 ] 9 ـ الحسن بن محمد الدیلمی فی ( الارشاد ) عن الصادق ( علیه السلام ) انه جاءت إلیه امرأة فقالت : ان ابنی سافر عنی وقد طالت غیبته عنی واشتد شوقی إلیه فادع الله لی ، فقال لها : علیک بالصبر ، فاستعملته ، ثم جاءت بعد ذلک فشکت الیه طول غیبة ابنها فقال لها : ألم أقل لک علیک بالصبر ؟ ! فقالت : یا بن رسول الله کم الصبر ؟ فوالله لقد فنی الصبر ، فقال : ارجعی إلى منزلک تجدی ولدک قد قدم من سفره ، فنهضت فوجدته قد قدم ، فأتت به الیه فقالت : أوحی بعد رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) ؟ قال : لا ، ولکن عند فناء الصبر یأتی الفرج ، فلما قلت فنی الصبر عرفت ان الله قد فرج عنک بقدوم ولدک .

  به نقل از حتي بيشتر

نوشته شده توسط زبرالحدید در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 |
می ديديم كه چشمانش فانی است اما نگاهش باقی، لبانش فانی است اما كلامش باقی. چشمانش منزل عنايتی ازلی و دهانش معبر فيضی ازلی، و دستانش... چه بگويم!؟ كاش گوش نامحرمان نمی شنيد...

 

دل نوشته شهيد سید مرتضی آوينی پس از ديدار با سیدنا القائد امام خامنه‌ای


دل نوشت : حالا دیگر حتی برادر کوچک من هم می داند که "مهدیه" اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان؛
اما من منتظر می مانم و می دانم روزی "مهدیه" اسم زمان خواهد شد و "فاطمیه" اسم مکان...
نوشته شده توسط زبرالحدید در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 |

ما را دلی­ست چون تن لزران بیدها

ای سروقد بیا و بیاور نویدها!

بازآ و با نسیم نگاه بهاری­ات

جانی دوباره بخش به ما ناامیدها

ما جمعه را به شوق تو، تعطیل کرده­ایم

ای روز بازگشت تو آغاز عیدها

بازآ که خلق را نکشاند به سوی خویش

بازار پرفریب مراد و مریدها

برگرد تا زمین و زمان را رها کنند

چپ­ها و راست­ها، سیاه و سفیدها

بسیار دسته­گل که برای تو چیده­ایم

این خاک، غرقه است به خون شهیدها

خون حسین می چکد از نیزه­ها هنوز

برگرد و انتقام بگیر از یزیدها

                                                        افشین علاء


پ.ن : خواندن ادامه مطلب خالی از لطف نیست ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط زبرالحدید در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 |
 
 

 

 

 

 


 من ... صحن انقلاب ... سر به سمت سنگ فرش هاي حرم ... سنگ صبور هاي سفيد ...

اينجا آزاد شد !

 

نوشته شده توسط زبرالحدید در شنبه سیزدهم اسفند 1390 |
۱. رهبر انقلاب: مردم اگر نامزدها را نمی شناسند از افراد "بصیر" و متدین در گزینش نامزدها استفاده کنند. نماز جمعه ۱۴ بهمن ۹۰

۲. رهبر انقلاب: این سه جهت در آقای مصباح جمع است، هم علم، هم "بصیرت به معنای حقیقی کلمه"، هم صفا. ۲۳ خرداد ۹۰. خبرگزاری فارس

۳. علامه مصباح: در حال حاضر (جبهه پایداری) جهت گیری درستی دارند، من هم حمایتشان می کنم. گفتگو با هفته نامه ۹دی/ دی ماه ۹۰


فوری : دومین همایش جبهه پایداری
نوشته شده توسط زبرالحدید در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 |